تبليغاتX
گاه نوشته های من!

گاه نوشته های من!

به نام او که اگر حکم کند ما همه محکومیم

می خواهم عمرم را
با دست های مهربان تو اندازه بگیرم
برگرد !
باور کن
تقصیر از من نبود
من فقط می خواستم
یک دل سیر برای تنهایی هایت گریه کنم
نمی دانستم گریه را دوست نداری
حالا هم هر وقت بیایی
عزیز لحظه های تنهایی منی
اگر بیایی
من دلتنگی هایم را بهانه می کنم
تو هم دوری کسانی که دور نیستند
در راهند
رفته اند برای تاریکی هایت
یه آسمان خورشید بیاورند

یادت باشد
من اینجا
کنار همین رویاهای زود گذر
به انتظار آمدن تو
خط های سفید جاده را می شمارم ...

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 9:38 بعد از ظهر توسط پری| |

نیمه شب است. می دانم همچنان بیداری مثل خیلی از شبهای دیگر!

ومن در زاویه پنهان تنهایی خودم با توام.

به قولی دلم برایت آنقدر تنگ است که به هر گوشه ای از آن نگاه میکنم٬جای خالی نمی یابم

وامشب نگاه خیره من به ماه رویت ٬آسمان وستاره های روشنش نمی تواند آرامم کند و

جای خالی تو را لحظه ای بگیرد.

گاهی زمان به اندازه رد شدن قلوه سنگی از ساعت شنی کند میگذرد!

وساعت را که وارونه می کنی باز هم زمان در همان لحظه متوقف می شود.

خاطره ها دست از چنگ زدن به قلبم بر نمی دارند

ببین امشب بر من چگونه می گذرد...!!!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 9:37 بعد از ظهر توسط پری| |

لبخند بزن  شادي زندگي ام!

تو را چه شده است؟
تو را چه شده است كه در شكوفه باران رسيدن بهار،گلهاي  شاداب  خنده را بر روي لبهايت نميبينم.

مي دانم كه  براي دل تنگ من  گاهي مي خندي ،اما من ميدانم...

مي داني كه بهانه شادي من هستي
مي داني خنده تو
در تاريكترين لحظه ها مي شكفد
ميداني كه
خنده ات كه رها مي شود

تمام در هاي زندگي به رويم باز ميشود

پس مهربانم:
نان را از من بگير
هوا را از من بگير!

خنده ات را نه...
عزيز خسته دلم:

بهار تا پشت در خانه مان رسيده
برخيز ودر را باز كن،
برويش لبخند بزن
تا هر دوي ما بهاري شويم
مثل نوروز سال گذشته!

يادت هست؟؟

بگذار باد همه تيرگي ها وسرماي زمستاني كه ميدانم دوستش داشتي را ببرد

با  كف هاي دريا٬
بگذار تو را بخواند ومرا بجويد

نمي گذارم ديگر تو را پيدا كند
و تو دوباره آرام باشي

ومن آرام آرام فرو روم در چشمان تو!
وتنها يك شب ديگر
در درخشش آنها  چشمانم را ببينم...

بهار  آمده است   به خاطر بهار٬  این دختر زیبای طبیعت

همه چیز را رها کن ولبخند بزن....

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 9:35 بعد از ظهر توسط پری| |

ز سفر برگشته ام

ازپنجشنبه تاشنبه

از سمت دریا٬ از سرزمین رویاهای سبز آبی ام...

سفری که همیشه در خواب میدیدمش

افسوس که دیدار به لحظه ای گذشت...

آنقدر زود که اشک فرصت نکرد در لحظه خداحافظی از چشمم جاری شود!!

یا خودم نخواستم شیرینی لحظه های زیبا را تلخ کنم٬

قورتش دادم .آنقدر سریع که هنوز طعم شورش را ته گلویم حس میکنم...

اما نمیدانم مرا می بینی یا نه؟

خوب نگاه کن!

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم فروردین 1389ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط پری| |

کاشکی که بودی و میدیدی بعد تو چه حالی دارم....

تو شب های تلخ گریه شونه هاتو کم میارم....

درد بی تو زنده بودن....

به خدا درد کمی نیست...

نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط پری| |

قورت می دهم

همه دلتنگیهایم را

و تلخ نوشته هایم را

سر می کشم

انکار نمی کنم

لج کرده ام

که برایت بنویسم

گریه کنم

عاشقت بمانم

لج کرده ام

دوستت داشته باشم

دلم می خواهد باور کنی

دوستت دارم

همین...

نوشته شده در شنبه یکم اسفند 1388ساعت 5:9 بعد از ظهر توسط پری| |

یه دنیادلم گرفته...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط پری| |

تو با منی و بی تو ام...ببین چه گریه آوره

سکوت کن سکوت کن...سکوت حرف آخره

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 4:40 بعد از ظهر توسط پری| |

 

باز هم قصه بگو

تا به آرامش دل

سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم

گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت

یادگاران تو اند

رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ

در تمام در و دشت

سوکواران تو اند

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک ، اما ایا

باز برمی گردی ؟

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 3:14 قبل از ظهر توسط پری| |

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 3:7 قبل از ظهر توسط پری| |

این شبها چشمهای من خسته است گاهی اشک گاهی انتظار...این سهم چشمهای من است...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط پری| |

فرار می کنم کوره راه ها را
می گریزم
از تاریکی
از نیستی
تنهایی
مرگ
اما
در جایی
جایی که زمین در پساپیش قدم هایم قد بلند می کند
ولگد می کند پاهایم را
در همان جاست که روزها زیستنم را می خندند
و من نا امیدانه به آه می اندیشم!
این چنین زیستن
ز ی س ت ن است؟!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط پری| |

من درد محبت را هرگز به تو نسپردم این قصه دیرین را میدانی و میدانم...بر مرثیه ام بنگر نقش رخ خود بینی...

 

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:38 قبل از ظهر توسط پری| |

تساوی

معلم پای تخته داد می‌زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی ‌آخر کلاسی‌ها،
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی در گوشه ای دیگر «جوانان» را ورق می زد
برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان،
تساوی های جبری رانشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت: یک با یک برابر است
از میان جمع شاگردان یکی برخاست،
همیشه یک نفر باید به پا خیزد ...
به آرامی سخن سر داد:
تساوی اشتباهی فاحش و محض است.
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و
معلم مات بر جا ماند
و او پرسید: اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟
سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت:
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون، چون قرص مه می داشت بالا بود ؟
وان سیه چرده که می نالید، پایین بود ؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود،
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟
یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟
معلم ناله آسا گفت:
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیست...

نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 1:27 قبل از ظهر توسط پری| |


وحشی ترین سرنوشت ها
برایِ اهلی ترین بنده هایِ اوست...
این است عدالتِ...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط پری| |

سلاطینِ مهربانِ قلبِ من
چه شاهانه گریختند...
اکنون تیره گی این قصر گجسته هست و
نوایِ ساز ناکوکم...
دیگر
مطربِ دربار نیستم...
دوره گرد برزن هایِ تنگ و تاریکِ خویشم...

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط پری| |

توچه میدانی شب که میان قفس سینه من ز کدامین درد است ز کدامین احساس...
نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 4:25 قبل از ظهر توسط پری| |

من به آمار زمین مشکوکم!

اگر این شهر پر از آدمهاست پس چرا این همه دلها تنهاست؟

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:14 قبل از ظهر توسط پری| |

نازنین مثل قناری در قفس هر لحظه هوایت میکنم...

نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 2:12 قبل از ظهر توسط پری| |

اگرغم لشکرانگیزدکه خون عاشقان ریزد من و ساقی به هم سازیم و بنیادش براندازیم...
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 2:14 قبل از ظهر توسط پری| |

بیا درکوچه باغ شهر احساس شکست لاله را جدی بگیریم...
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط پری| |

دلم برای جنگ‌های لوله خودکاری

دلم برای شیطنت‌های کودکی

و ایستادن‌های مکرر

پشت در دفتر

دلم برای معلم‌هایی که عاشقانه

آزردنم

وعشق‌هایی که بی‌بهانه آزردم‌شان

و از همه بیشتر

دلم برای خدا تنگ شده است.

من هر روز در تلاشم تا

خاطرم بماند،

و تو هر شب دعا می‌کنی

که فراموش کنی!

خاطرات‌مان، چه بلاتکلیف‌اند!!!

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 4:55 قبل از ظهر توسط پری| |

نمیدونم تا حالا شده یه روز از خواب بیدار بشی و ببینی یه چیزی یا بهتر بگم جای چیزی تو زندگیت نیست ٬ کمه ... بعد هرچی فکر کنی نفهمی این احتیاج مال چی میتونه باشه ... یا اصلا یه جور دیگه به قضیه نگاه کن ... فکر کن چیزی داشتی که مدتها مال تو بوده و تو از داشتنش ٬ از بودنش و از خواستنش لذت میبردی ولی حالا نمیتونی داشته باشیش ٬ چه حسی میشی ؟ ... یه جور مثل اینه که ته دلت خالی شده باشه ٬ یا مثلا یه تیکه ی گنده از قلبت و روحت کنده شده باشه ... وقتی اینجوری فکر کنی ٬ میفهمی من به چی محتاجم و خوب میدونم که میفهمی آخه تو هم مثل من زخم خورده ی همین روزگاری ... تو هم شکستی ...  

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 4:53 قبل از ظهر توسط پری| |

فغان از این خوابهای بی تعبیر

... فریاد از این خنده های بی رؤیا

 

!پناه بر خدا

 

... خاطره روزهای بی بازگشت من

 

!من هنوز هم دلم برای لحظه های خوش آن روزهای بی بازگشت می تپد

 

،هنوز هم آهنگ باران و موسیقی تکراریه آن روزها

- که با تو برایم دلنشین بود -

... از دغدغه های این ایام ملال آور می کاهد

 

...

...

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 4:53 قبل از ظهر توسط پری| |

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند...

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 3:30 قبل از ظهر توسط پری| |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 3:29 قبل از ظهر توسط پری| |

مترسک ناز می کند
کلاغ ها فریاد می زنند
و من سکوت می کنم....
این مزرعه ی زندگی من است
خشک و بی نشان...

نوشته شده در پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 3:29 قبل از ظهر توسط پری| |


من گمان می کردم دوستی ۴ فصلش همه آراستگیست.

من چه می دانستم هیبت باد زمستانی را

من چه می دانستم سبزه می پژمرد از بی آبی

سبزه یخ می زند از سردی دی

من چه می دانستم دل هرکس دل نیست

قلبها آهن و سنگ

قلبها بی خبر از عاطفه اند

من چه می دانستم...

نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:27 بعد از ظهر توسط پری| |

به دریایی گرفتارم که موجش عالمی دارد...
نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط پری| |

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ... 

 

نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 7:0 بعد از ظهر توسط پری| |

Design By : Night Melody